تبليغاتX
فریاد

فریاد

خدمت تموم شد...

به همین سادگی؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم مهر 1390ساعت 23:31  توسط زندگی  | 

خاطرات

امروز بعد از مدت ها میخوام یه کوچولول آپ کنم اونم ار نوع خدمتی

وقتی که به خدمت اعزام شدم به مرکز آموزش 05 کرمان فرستاده شدم که بعد از 2 ماه آموزشی دوره کد نفربر یا همون تانک خوردم و افتادم به کرمانشاه و یه دوره رو با همون دوستانی که توی آموزشی بودم روگذروندم و سه ماه از روزهای عمرم رو اونجا گذروندم

بعد از تقسیم شدن امریم رو دادن به یگان لشکر64 زرهی ارومیه. اونجاهم یه سه ماهی مهمون بودم و باز انتقالی گرفتم برای مرکز آموزش پیاده شیراز و حدود7 ماهه که شیرازم و الانم دارم از شیراز آپ میکنم. البته شهرستان مرودشت.

چند روز پیشم از شعبه وظیفه پادگان خبر دادن بهم که باید برم تهران و یه امریه بگیرم و خودمو به نیروی دریایی بندرعباس معرفی کنم که البته تا آخر خدمت یعنی حدود سه ماهه دیگه باید کامل اونجا باشم.

به نظر خودم تا الان هیچکس برای خدمت اینهمه جاشو عوض نکرده و به شهرهای کشورمون نرفته

این خدمتم بهونه ای شد که حتی به شمالیترین نقطه کشور برم و دوستایی رو هم اونجا پیداکنم که حتی به فکرمم نمبرسید.

شنبه همین هفته یعنی18 تیر میرم خونه و بعد چند روز باید برم تهران و دوباره برگردم بندرعباس

نمیدونم دفه دیگه که بتونم آپ کنم کی باشه و لی دوست دارم خیلی طول نکشه و باز بتونم برگردم همینجا

امیدوارم همتون موفق و سربلند باشین

ببخشید که سرتون روبه درد آوردم

پیروز باشین. اگه دوست داشتین برام نظرهم بزارین. فعلا تابعد.بای

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم تیر 1390ساعت 1:35  توسط زندگی  | 

نمیدونم...

سلام

میدونم خیلی وقته ننوشم

و الانم نمیدونم چی بنویسم

میدونم همه از دستم ناراحتن

ولی ببخشین به بزرگیتون

چی بنویسم به نظرتون؟

بهم بگین

موفق باشین

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم اردیبهشت 1390ساعت 19:51  توسط زندگی  | 

یه مرخصی کوچیک...

سلام خدمت همه ی اونایی که میان به وبم سر میزنن و وبم رو منور میکنن

میدونم خیلی وقته نیومدم به وبم سر بزنم بی شک دلیلش رو میدونین

قرار بود بیست و پنج تیر مرخصمون کنن از کرمانشاه ولی بیست و پنج روز

امریه هامون دیر اومد و بیست مرداد مرخصمون کردن...

خیلی از مناسبت ها گذشت و نتونستم اپ کنم

یکی روز پدر بود و این ماه مبارک که هنوز چیزی نشده یک ششم از این ماه رفت

خیلیا نظر بهم دادن و خوشحالمون کردن ولی من فکر نکنم بتونم به وب همه سر بزنم

این مرخصی خیلی کم بود و باید دوباره همین شنبه برم...

همتون میدونین که اموزشی صفر پنج کرمان بودم..بعدشم افتادم لشکر زرهی کرمانشاه

و حالا بعد از تقسیم شدن افتادم ارومیه....

اگه تقسیم دیگه ای در کار بود شاید ترکیه..ارمنستان و شایدم جمهوری اذربایجان برم

با این تقسیماتی که تا الان صورت گرفته....

نمیدونم جا از این دورتر نبود که منو بندازن؟

ولی تقدیره و هیچ کاریش نمیشه کرد باید راضی بود به رضای خدا

منتظر نظراتتون میمونم

برای همتون ارزوی موفقیت دارم

در پناه حق....

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم مرداد 1389ساعت 20:3  توسط زندگی  | 

اشک خون...

ندانستی که جانم به فدایت کردم

گر اشکی ریختم به قربان صفایت کردم

شکر عشقت بجا گر چه وفا نداری

اگر عشقی داشتم به قربان جفایت کردم

تقدیم به تمام عاشقان شکست خورده 

بچه ها این شعر از دوست شکست خوردم بود که بعد ۴سال عاشقی شکست خورد و قسم خورده تا عمر داره عاشق نباشه

اون از این به بعد میخواد درددلش اینجا بنویسه

عشق جالبی داشت میشه از زندگیش یه کتاب نوشت وقتی تعریف میکنه آدم گریش میگیره واقعا دختره خیلی بیرحمه که اینجوری تنهاش گذاشت اونم بخاطر یک مسئله کوچک که مقصر خود دختره است

دختره با اینکه چندبار در حقش نامردی کرد و اشکشو درآورد ولی بازم به خاطر عشقش دلخون نشست و گریه کرد ولی بازم اونو بخشید

آدم جالبیه هیچوقت کم نمیزاره چه تو رفاقت وچه تو عاشقی جونشو فدا میکنه واقعا دلم براش میسوزه چون بخاطر دختره بارها میخواست خودکشی کنه و خیلی هم تو بیمارستان بستری شد الانم میخواد یه کلیشو بده به داداشش با اینکه خودش چندتا مریضی جدی داره امیدوارم شما هم درکش کنید من که خیلی دوستش دارم برام مثل داداشه

اونم ماه تیر اعزام به خدمته که میدونم بخاطر اون خدمت براش زهر مار میشه

دیگه شعراش اینجا مینویسم اگه دوست دارید براش نظر بدید

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم خرداد 1389ساعت 20:46  توسط زندگی  | 

مادر...

سلام...

امروز روز مادره

روزیه که من و همه باید

حتی با یه کلمه ی مادر روزت مبارک..مادر باباته

همه ی اون زحماتی که واسم کشیدی ممنون

دل مادری که لحظه ای از تربیت ما غافل نشده رو

شاد کنیم.

لازم نیست که حتما کادویه گرون قیمتی بدیم

بلکه با یه شاخه گل میتونیم سژاس مهربونیهاشو بگیم

امروزمن با همه ی وجودم میگم:

مادرم روزت مبارک

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم خرداد 1389ساعت 21:34  توسط زندگی  | 

برگشت من...

سلامی دوباره خدمت همه ی عزیزان

حتما با خودتون میگین این که گفت

بعد از ۶۸ روز میاد چرا الان پس؟

اره قرار بر این بود که مارو بعد از ۶۸

روز بفرستن خونه هامون

ولی میان دوره بهمون خورد واسه همین من اومدم

حقیقتش اونجا که هستیم اب و هوا خوبه

یعنی خیلی خوبه

ولی مشکلمون توراهه

خیلی دوره و تا وقتی برسیم اونجا مثل یه جنازه میوفتیم

البته افتادنی در کار نیست اخه باید

حاضری بزنیم و بریم سر صبحگاه و ....

منم وقتی میخواستم بیام یه سری به اصفهان زدم

سی وسه پل رو نظاره کردم بعدش رفتم شیراز

سعدی و حافظیه با دروازه قران رو یه نگاهی انداختیم

بعدش حرکت کردم واسه اینجا

دیشب حدود ساعت یازده و نیم رسیدم خونه

قبل از رفتنم از همتون میخوام برام دعا کنین یه جای خوب بیوفتم

واسه ی ادامه ی سربازیم

موفق باشین عزیزان....

منتظرتونم

بای....

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم خرداد 1389ساعت 13:14  توسط زندگی  | 

دوباره خداحافظی...

امشب میخواستم کلی حرف اینجا بریزم

ولی وقتی نشستم پای سیستم

دیدم که نه..نمیتونم بنویسم

میخوام فقط اینو بگم که من امروز

دارم میرم کرمانشاه اگه خدا بخواد

ساعت ۵ حرکت میکنم به طرف اونجا

حدود ۲۶ ساعت توی راه هستم و

۶۸ روزم که اونجا مدت دوره کده و نمیتونم بیام

امیدوارم همتون در پناه حق باشین

همیشه خوب و خوش و سلامت باشین

دلم نمیاد برم ولی باید برم

مواظب خودتون باشین

تا اون روزی که برگشتم و دوباره اپ کردم

خدانگهدار همتون عزیزان....

خدانگهدار...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1389ساعت 1:36  توسط زندگی  | 

من دوباره اومدم...

سلام خدمت همه ی عزیزای خودم

امیدوارم که همتون خوش خوب و سلامت باشین...

من با یه عالمه خاطره ..حرف..درد دل و غیره اومدم...

نمیدونین چقدر دلم واسه خونه..دوستام..شما عزیزان..

ودر کل...همه ی شهرمون تنگ شده بود

من دیشب حدود ساعت۸:۱۵ رسیدم خونه

از یه طرف خوشحال ..از دو طرف ناراحت

خوشحالیم واسه اینکه اومدم خونه و ناراحتیهام

واسه اینکه یهجای خیلی دور افتادم

و اینکه از همه ی دوستام تو پادگان ۰۵ جدا شدم

حقیقتش وقتی بهمون گفتن همه ی شهرا جدا به خط

بشین واسه اینکه امریه هاتون رو بدیم

همه ی بچه با چشایی که اشک ازشون سرازیر شده بود

به خط میشدن و همدیگه رو نگاه میکردن

یه حسی داشتیم که هیچوقت برامون اتفاق نیوفتاده بود

جوری همیدیگه رو بغل میکردن انگار سالهاست که با هم زندگی میکردن

همه ی اینا نه به خاطر راحتی بوده بلکه به خاطر سختی ها بود

به خاطر سختی هایی که همه با هم کشیدیم

به خاطر اون تنبیهاتی که رفیقما به خاطر همدیگه تحمل میکردن

وقتی امریه هامون رو به دستمون دادن با اینکه جای دوری بودیم

ولی غم ودردی که واسه خاطر دورشدن از خاطره ها و دوستان بود

درد امریه ها رو از بین برده بود...

خیلی لحظه های سختی بود.....

میخوام بگم کجا افتادم..

من کد خوردم واسه ((لشکر۰۸۱زرهی کرمانشاه))

خداکنه بتونه سخت ترم کنه...

عزیزای خودم واسه اینکه تو مدتی که نبودم اومدین

به وب این حقیر سر زدین خیلی ممنونم

نمیدونم چجوری جواب محبت هاتون رو بدم

راستی خدمت کمپوروخمسالو که دیشب احتمالا اشتباه نکردی

من اومده بودم و میرفتم خونه ی خالم...

خب امروز خیلی نوشتم...

امیدوارم همتون خوب خوش باشین و روزگار به کامتون باشه...

مواظب خودتون باشن...

تا یه اپ دیگه بای عزیزان...

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم اردیبهشت 1389ساعت 15:35  توسط زندگی  | 

خدانگهدارتون...

سلام خدمت همه ی عزیزان

امیدوارم بی غم الان پای سیستمتون نشسته باشین

غرض از اپ امروز خداحافظی بود

خواستم یه خداحافظیه کوچیک از همه داشته باشم

از همه ی اونایی که تو این چند مدت یار و همراه من و وبم بودن

البته این خداحافظی زیاد به درازا نمیکشه

اخه حدود ۴۵ روزه دیگه به یاریه خدا بر میگردم از اموزشی

دو نفر از دوستان همیشه میان و نظرشون رو واسم مینویسن

هر چند نمیدونم کی هستن و خودشون رو به اسم کمپور و خمسالو معرفی کردن

ازشون میخوام اگه وب دارن بزارن تا منم بتونم براشون

نظر بزارم.البته واسه نظارت قشنگشون همینجا ازشون تشکر میکنم

خب...همه ی شما رو به خدا میسپارم

امیدوارم ایام به کامتون باشه و روزگار خوب و خوشی رو

پشت سر بگذارین....

برا منم دعا کنین که بتونم به خوبی و خوشی تموم کنم دوران خدمتم رو

موفق باشین

خدانگهدار همه ی عزیزان....

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم فروردین 1389ساعت 17:36  توسط زندگی  | 

من اومدم....

یه سلام بهاری خدمت همه ی اونایی که به وب این بنده

سر میزنن چه اونایی که نیم نگاهی میندازن و رد میشن

و چه اونایی که از روی لطفشون پیامی یرامون میزارن

پیشاپیش عید همتون مبارک

سه شنبه ی هفته ی پیش در امان خدا و دعای شما عزیزان

رفتم بندر و از اونجا تقسیم شدیم

که منم از دست تقدیر افتادیم صفر پنج(۰۵) کرمان

اول که داشتن کد هارو میخوندن دعا میکردم یه جای خوب بیوفتم

ولی تقدیر بر این بود که ما با دست و پای زخمی بیوفتیم ۰۵ کرمان

که البته میدونم بی حکمت نیست...

الانم که وارد هفته دوم شدیم و خوردیم به نوروز و تا پنج شنبه

مرخصی داریم که جمعه دوباره باید اونجا باشیم

از اینجا تا کرمونم که یه ده ساعتی راهه

البته اونم تو نوروز با این همه شلوغی هایی که وجود داره

باید بلیت واسه خودمون پیدا کنیم

گذشته از همه ی اینا سختی اونجاست که حالمونو گرفته

ازبس سخت میگیرن دل هیچکدوممون به رفتن نیست

دیگه بد تر از اونم اینه که این دفه باید بیشتر بمونیم

تو این چند روز زخمای پام چند دفه باز شد دوباره و

فرستادنم به بهداری یا همون درمانگاه که اصلا مجهز نیود

فقط شستشو دادن و گفتن حالا برو به گروهانت

سختیش زیاده ولی باید بگذرونیم هرجوری هست

اگه تونستم تو این جند روز که مونده اپ کنم

حتما ازخاطراتم میگم

همتونو به خدا میسپرم...

ازتون خواهش دارم برام دعا کنین...

من برا همتون دعا میکنم

که همیشه سلامت باشین

یا حق

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم اسفند 1388ساعت 3:21  توسط زندگی  | 

سربازی...

سلام دارم خدمت همه ی اونایی که تا به امروز من و وبم رو همراهی کردن...

نمیدونم شاید این اخرین اپی باشه که میتونم توی این چند وقت اتی بکنم

۱۸/۱۲/۱۳۸۸تاریخیه که قراره اعزام بشم به خدمت...

البته قبلا این تاریخ خیلی عقب تر بود یعنی۱۸/۱۱/۸۹بود

ولی چون دیدم خیلی دیره رفتم و جلو انداختم سربازیمو

حالا هم که به امید خدا از امروز حدود۲۰روزه دیگه راهی هستیم

هنوز معلوم نیست کجا میرم ولی اگه معلوم شد

احتمال اپ دوباره هم هست که بگم کجا

از همتون میخوام برام دعا کنید یه جای خوب برا اموزشی بیوفتم

خدا کنه سیرجان بیوفتم چون احتمال اینکه سربازی رو بندر بزنم زیاد میشه

از خدا میخوام همیشه خنده رو لباتون باشه

موفق باشین

همتونو به خدا میسپارم....

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم بهمن 1388ساعت 13:55  توسط زندگی  | 

تصادف کردنم...

سلام خدمت همه ی بامرامای نتی و وبی

مخلص همتون هستم دربست....

شرمنده ی همتون واسه ی اپ نکردنم توی این چند وقت

به دلیلی که شاید خیلیاتون ندونین واونم شکستن دستم بود نتونستم اپ کنم

پنج شنبه ی هفته ی قبلی یه تصادفی کردیم و دستمون بله....

چشمتون روز بد نبینه یه سه روزی مهمون بیمارستان بودیم

یه ضربه به سرمون خورده بود و یه چند ساعتی حافضمو از دست دادم

واسه همین بردنم بیمارستان و چند تا عکس از دست و سرم گرفتن و گفتن یه چند روزی باید

مهمون باشیم و همراهیمون کردن به اتاقمون..

بعد از این که دستمو عمل کردن

چشمتون روز بد نبینه وقتی از بیهوشی بیرون میومدم انگار مرده بودم وداشتم زنده میشدم

چه لحظه هایی بود

الانم یه سه تایی پلاتین تو دستم گذاشتن و هفته ی بعدی باید برم واسه مراجعه

خداکنه خوب جوش خورده باشه

بیشتر سرتون رو به درد نمیارم

ار همه ی اونایی که واسم نظر گذاشتن و نتونستم بهشون سر بزنم خیلی خیلی عذر خواهی میکنم

من شرمنده ی همتون شدم....

موفق باشین...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم بهمن 1388ساعت 20:41  توسط زندگی  | 

ناجی...

ای به داد من رسیده

تو روزای خود شکستن

ای چراغ مهربونی

تو شبای وحشت من

ای تبلور حقیقت

توی لحظه های تردید

تو شبو از من گرفتی

تو منو دادی به خورشید

اگه باشی یا نباشی

برای من تکیه گاهی

برای من که غریبم

تورفیقی جون پناهی

یاور همیشه موئمن

توبرو سفر سلامت

غم من نخور که دوریت

برای من شده عادت

ناجی حادثه ی من

شعرم از تو جون گرفته

رگ خشک بودن من

از تن تو خون گرفته

اگه مدیون تو باشم

اگه از تو باشه جونم

قدر اون لحظه نداره

که منو دادی نشونم

وقتی شب شبه سفر بود

توی کوچه های وحشت

وقتی همسایه کسی بود

واسه بردنم به ظلمت

وقتی هر ثانیه ی شب

تپش هراس من بود

وقتی زخم خنجر دوست

بهترین لباس من بود

تو بادست مهربونی

به تنم محرم کشیدی

برام از روشنی گفتی

پرده ی شبو دریدی

ای طلوع اولین دوست

ای رفیق اخر من

به سلامت سفرت خوش

ای یگانه یاور من

مقصدت هر جا که باشه

هر جای دنیا که باشی

اونور مرز شقلیق

پشت لحظه ها که باشی

خاطرت باشه که قلبت

سپر بلای من بود

تنها دست تو رفیق

دست بی ریای من بود...

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم دی 1388ساعت 14:43  توسط زندگی  | 

نمیدونین چقدر روی این مطلب که میخواستم بذارم کار کرده بودم

چقدر نوشتم ...

ولی این بلوگفا....

امشب که ما حالمون زیاد خش نیست اینا هم سر خوش نشون نمیدن بهمون...

دنیاست چه میشه کرد....

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم آذر 1388ساعت 22:41  توسط زندگی  | 

نمیدونین چقدر روی این مطلب که میخواستم بذارم کار کرده بودم

چقدر نوشتم ...

ولی این بلوگفا....

امشب که ما حالمون زیاد  خوب نیست اینا هم سر خوش نشون نمیدن بهمون...

دنیاست چه میشه کرد....

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم آذر 1388ساعت 22:41  توسط زندگی  | 

عید قربان...

سلام....

امروز خواستم یه جورایی اپ کنم ولی هر چی فکر زدم

ندونستم از چی اپ کنم؟

اگه شعر میزاشتم که وبم به روند تکراری خودش ادامه میداد

خواستم یکی از خواطره های باحالمو بنویسم که دیدم خیلی

طولانیه و منم نه اینکه خیلی حوصله دارم صبح جمعه ای واسه همین ننوشتم

یه جورایی هم میخوام از اونایی که تو این چند روز نتونستم به وبشون سر بزنم

و بهشون نظر بدم عذر خواهی کنم...

مردونه به بزرگیتون ببخشید...

بهونه ی دیگه ای که دارم اینه که عیدو به همه ی عزیزا تبریک بگم...عیدتون مبارک

والا نمیدونم کی اپ کنم شاید فردا خواطرم رو نوشتم..خوبه دیگه روز عید کی بهتر از این روز..

از این جا چاکر همه ی برو بچس وبی هستم..مخلصتون عیدتون مبارک.. یا الله....

 

+ نوشته شده در  جمعه ششم آذر 1388ساعت 9:48  توسط زندگی  | 

درد عشق...

دريا نيستم كه گويم عظيمم


چشمه نيستم كه گويم ضلالم


رود نيستم كه گويم پرخروشم


خورشيد نيستم كه گويم پرفروغم


فقط تنهاي تنهايم


فقط غمگين غمگينم


اگرچون فرهاد دربندم


اگرچون ليلي سر دركمندم


اگرغروري درجان نيست


اگركوچه ي قلبم خاليست


بدان عشقي دردل بود


بدان شوري درسربود


بدان عشق مراكشتند


قلب مرارادرخاك كردند


گفته هايم راسوزاندند


عكسهايم راپاره كردند


مرا درغم رهاكردند


صدايم ناله ي عشق شد


چشمانم پرازخون شد


دستانم بي رنگ بي رنگ


سينه هايم به لرزه افتاد


گفتم:چراكشتي عشقم را


خنديدوگفت :عشقت را‍‍‍


گفتم:قلب من بودي


گفت:توچقدرقديمي


توان گفتن نداشتم


صدايم درسينه ام جاماند


حرفهايم رابوسه كردم


صندوقچه ي قديمي راخانه اش گفتم


هنوزصندوق همراه من است


هنوزكاغذدلدار من است


و هنوزقلم همرازلحظه هاي من...

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 0:0  توسط زندگی  | 

دوست من...

این شعرو تقدیم میکنم به رفیق فابم که ۱۱ سال با هم بودیم و هستیم مثل دو برادر...

دوست من..

رفتن تو رفتن نیست..

فاصله را باید کشت

از دم تیغ باید گذراند

لحظه های جدایی را

تو گمان مبرکه یادت رود

از دل و جان من

اندکی خاطره ای هست هنوز

میان ذهن بیدار من

راه خانه ی تو

تکیه گاهیست برای

این دل بیمار من

بدان اغوش گرم تو

جاییست برای گریستن

این چشم بیزار من

دوست من...

بگذار این دل خسته

اندکی ارام گیرد

میان سینه ی دلیار تو..

خستگی هایت را بگذار

بر دوش این خسته....

نباید جان گیرد میان من و تو

این جداییها...

به اتش باید کشید

حرفهای بی ریشه را

خاطره ها را مبر از یاد

جان من به فدای خاطره ها باد...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 0:46  توسط زندگی  | 

ارامش....

کمی اسودگی خیال و راحتی ذهن..

ذره ای ارامش...ارامش..ارامش

و بس...

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 0:44  توسط زندگی  | 

برو...

اگه قشنگ ننوشتم به بزرگیتون ببخشین......

هی فلانی واسه موندن دیگه دیره

دیگه دل بهونه هاتو نمیپذیره

میون عشق و هوس راهو گم کرده بودی

منه سادرو بدجور،حروم کرده بودی

تو که ساز سفر رو خوب میدونی

واسه چی میخوای پیشم بمونی

برو کنار از عشق منه ساده

منی که دل به هوس تو داده

میخوام همه ی حرفاتو خط بزنم

به همه ی خاطره ها رنگ ماتم بزنم

دست فاصلرو بگیر و از اینجا برو

دیگه نمیخوام ببینم چشمای تو رو

تو راه عاشقی رو ندونستی

خواستم از دل باشی نتونستی

برو و قدر فرداهاتو خوب بدون

برو و واسه همیشه،پیشش بمون...

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 14:47  توسط زندگی  | 

عید سعید فطر...

ماه رمضون ماه پاکی و خلوص تمام شد

وقتی این ماه پر خیر و برکت به اخراش میرسه

یه جورایی همه از اینکه داره تموم میشه ناراحت میشن

ولی خدای بزرگ عید رو درست بعد از این ماه عظیم و مبارک

قرار داده تا تلخی این پایان با شیرینی این روز از بین بره و دل همه ی

مسلمونا با اومدنش شاد بشه و اون دلتنگی های بعد از این ماه تا حدودی پاک بشه

منم به نوبه ی خودم فرا رسیدن این روز با شکوه در تاریخ اسلام رو به همه ی عزیزان تبریک میگم

امیدوارم همه ی روزاشون عید باشه و همه ی اون تلخی و کدورت ها تو این روز مبارک و فرخنده از بین بره

امین یا رب العامین....

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 9:34  توسط زندگی  | 

قدیم...

سالهاست ستاره ها نور ندارند

عمریست شبها طولانیست

امروز کول زمین

از این همه ظلم سنگینی میکند

دیگر درویشان نان شب ندارند

کودکان از غم تنهایی

 سایه ی خود را غریب میدانند

امروز گریه بی رنگ شده است

خنده فقط صدایی از روی نفزت شده است

شاید دیروز دوست همراه بود

ولی امروز دوست شیطانیست 

در جلد ادم

حرف از ادم شد

از انسانیت کلمه ی غریب امروز

امروز سلام قدیمی شد

اگر جایی گویی عشقم

صدایی خواهی شنید که گوید

مرد ان عشقت

صدایی از نفرت و کینه

یک کینه ی قدیمی

کشت همه ی عشقت را

امروز یاس میترسد گل کند

برگ نارنج حیاط خشک شده است

خروس همسایه دیگر نمیخواند

خورشید از ترس تهمت

زود قایم میشود

دیروز میگفتیم زندگی در فرداست

و امروز زنده ایم با خاطره های دیروز...

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 14:51  توسط زندگی  | 

من اومدم

ولی ای کاش نیومده بودم....

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 1:5  توسط زندگی  | 

خداحافظی...

سلام به همه ی عزیزای خودم

اومدم واسه خداحافظی

یه مدتی رو نمیتونم بیام نت

دارم واسه یه کار میرم قشم

دلم واسه همتون تنگ میشه

راستی من توی بازار بزرگ ستاره قشم قراره برم

اگه اومدین در خدمتیم

خب صبح میخوام برم

اگه تونستم از اونجا کافی نت بیام که پیش همتون میام

راستی یه خبر خوب واسه خودم من..سربازی..معاف شدم به به.........

خب تا بعد خداحافظ همه ی شما 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت 23:0  توسط زندگی  |